یک وقتهایی هم هست که اصلا خُلقت از بیخ و بن تنگ است، که اصلا همه اش دلت می خواهد نق بزنی، بهونه بگیری، گیر بدهی به همه عالم و آدم، که حس می کنی تمام فشار دنیا را گذاشته اند روی تو و داری له می شوی رسما، که آشفته ای، بی قراری و شکننده، که کوچکترین تنشی می تواند ازکوره بدرت کند، که بهم بریزدت حتی، که بیشتر از همیشه سکوت می کنی،فرار می کنی و به جایش قورت می دهی،هی جمع می شود و تو به زور قورت می دهی که فریاد نزنی تنها شاید،که زمین و زمان هم نمی توانند حالت را جا بیاورند حتی، که یکهو به خودت نگاه می کنی و حتی خودت هم نمی فهمی که چه مرگت است خب!آدم اینقدر گوساله اصلا؟!که سخت می شوی حتی! آنقدر که هر کمکی را هم به شدت پس می زنی که یک دیوار می کشی بین آدمها و خودت و هی خودت هم نمی فهمی که چرا لعنتی؟!
اینجور وقتهاست که آیییی خوشبختی اگر کسی را داشته باشی که بلد باشد بی آنکه خودت بفهمی، یک آن در آغوش بگیردت، که هی دست و پا بزنی و هی مقاومت کنی و هی پس بزنی و هی او صبوری کند و هی آرام تنگ نگه ات دارد میان دستانش، که رام شوی دست آخر، که رها کنی که گم کنی خودت را در آغوشش، که سرت را بگذارد روی سینه اش، دستش را بیاورد آرام زیر چانه ات، انگشت شصت ش را بگذارد زیر لبت و آرام نوازشت کند و هی تو زیر لب غر بزنی،هی ننر باشی، هی بلد باشد مهربان نگاهت کند با چشمهای پرخنده ی گیرایش،هی بلد باشد گه گاهی زیر لب قربان صدقه ی تک تک دل نگرانی ها و غر غر های بی منطق ات برود، و همین انگار کافی باشد که بعد آرام بلند شوی، پر باشی از انرژی و دوباره بچسبی به این زندگی لعنتی،انگار که نه انگار اصلا...

