از شب های امتحان ما...
اتاق من...
داداشی کوچیکه ی روی تخت با موهای وز وزی و کتاب علوم و ماژیک و تختش...
داداشی کوچیکه ی روی تخت و بازه های درسی بیست دقیقه ای... کتاب علومی که بیست دقیقه ورق می زندشو و وبیست دقیقه ی بعدی کاریکاتور من و مهرناز و می کشه و ریسه می ره از خنده از شاهکارای هنری خودش....
خواهر کوچیکه ی گوشه ی اتاق، لم داده به متکای زرشکی تپلی، با موهای به هم ریخته، غرق کتاب فیزیک و برگه های چک نویس...که فقط کافیه که من یکهو برسم به یک لطیفه ی (!!!)هیجان انگیز ادبی که هی بخوام بلند بلند شر کنمش که صدایش در بیاید که: هیییییسسس! درستو بخون!
من ِ لم داده روی صندلی، یه خودکار بغل گوشو ،هزار تا پیج تو مانیتور بازو ،شصدات تا جزوه ریخت و پاش دورو برمو، یازده تا کتاب تپل هم روش حتی....و شال لوله شده ی نخی نارنجیه که موهامو جمع می کنه از رو پیشانی و بغل گوش، که انگار اصلا همون حسی رو بهت می ده که اسفناج به ملوان زبل! که اصلا دلتو قرص می کنه که بری سراغ چندین ساعت زیادتا تمرکز و دست و پنجه نرم کردن با هوارتا مطلب جدید.،که اصلا شبای امتحان بدون شال نارنجیه مثل میرزا قاسمی می مونه بدون سیر! به خدا!
فقط همین هم نیست اما...
سینی خوش رنگ چایی نباتی که بابا آورده، اونم واسه هر کس تو ماگ مخصوص خودش....
ساعت گندهه قرمزه که اصلا انگار باید وسط اتاق باشه که این زمان لعنتی شبای امتحانو همه حس کنن چه جوری داره می گذره...
فلاسک چایی یه گوشه ی دیگه که یعنی شب دراز است و قلندر بیدار و هستیم حالا حالاها در خدمتتون...
پوست کیک و آدمس و نارنگی و موز و بیسکوییت و شکلات که افتاده یه گوشه ی اتاق که یعنی اصلا شبای امتحان صفاش به اینه که توی هر" بریک" بیشینین دور هم، هی متلک بار قیافه ی چپ و چوله ی هم کنین و هی یه چیزی بخورین و هی خل خلی شعر بخونین و هی خل خلی تر بخندین به مصیبت وارده و هی خوبه کلا دیگه...
که بعد فک کن تو یه همچین شبایی تو هم باشی و هی از اون ور انرژی بدی و هی قلقلک بدی حسای آدمو و هی تا میاد چشات خوابالو بشه، قلقلک بعدی و همین جوری برو تا صبح....
که یعنی آخ که من می میرم واسه این شبای امتحان همش...
