تبليغاتX
شولا - Frozen words...

Frozen words...

واژه هایم دیگر آنهایی نیستند که می خواهم...

انگار که ناب بودنشان را از دست داده باشند...

انگار که افتاده باشند رو دور تکرار...

که انگار واژه هایی نباشند که بشود لمسشان کرد

که بر دل نمی نشینند، بر دل می ماسند...

که شده هجوم حسی مرا میخکوب کند پای این مانیتور لعنتی

که انگشتانم هی نوشته اند و هی من تک تک جملاتش را نتوانستم مزه مزه کنم...

که انگار نمی شود که غرق لذت کند مرا...

که نمی شود که نقطه آخر را که می گذارم یک لبخند گشاد بشیند روی صورتم

که دلم بخواهد خودم را گاز بگیرم و محکم بغل کنم بخاطر کلماتی که سر می خورند میان انگشتانم...

 مشکل از حس های این روزهایم هم  نیست حتی...

که یک بغل حس ناگفته چار زانو زده اند گوشه ی دلم

که بی تابی می کنند حتی ...

که نمی گنجند در واژه های تاریخ مصرف گذشته من...

که خودت خوب می دانی که چه می گویم...

که هی نشین پیغام پسغام بده که چرا نمی نویسی...

که بی خودی نگران من نشو... حال من خوب است...

واژه هایمند که دچارند....عجیب!

!! | 12:23 PM | Sat 19 Dec 2009