سرما...بغض...شیر قهوه...لیوان داغ.... لپای منجمد....کوچه پس کوچه های باغ فیض...امامزاده....آب... برگ...سرما... تو....بغض...خوشحال و شاد و خندانم؟....سیب...گاز...عطر... اووومم... تو...بغض... نگاه....نگاه....لب جدول... too see you in the morning with those big brown eyes.... رقص...تابه تا....پا به پا....سیب....شالاپ... من....مات.... من.....اشک... اشک....اشک....جـــــــون دلــــم.....
....تمام!
آدم هایی هم هستند اما که زیاد سر و صدا نمی کنند که نمی پرسند اما بهت نشان داده اند که هی! اینجا یکی هست که می شنود هر وقت که بخواهی بگویی، هر چه که بخواهی بگویی..که بعد تو تشنه می شوی که یک وقتهایی بشینی ور دلشان که کلماتت را عریان کنی که بگویی برایشان بدون فکر و مقدمه چینی... که بدانی قرار نیست حتی با همه این کلمات عریان شناخته شوی... که بدانی آدم زندگیت می داند که شناختن زمان می خواهد که حتی کلمات عریانت هم خیلی کمند در برابر همه آنچه که تو ممکن است باشی...
Me
عجیب روانند این روزها، انگار که یاد گرفته باشم عنان زندگی را به دست بگیرم، حتی اگر سخت باشد حتی اگر تلخ!
زودتر می آیم خانه، گه گاهی می روم خرید، می چرخم بین خوراکی ها، بسته به حال آن روزم انتخاب می کنم، طعم ها را، رنگ ها را، آشپزی می کنم...
بعد از مدتها غرق می شوم در کتابهایم، درس می خوانم... لذت می برم! دانشگاه دیگر آنقدرها جای آزاردهنده ای نیست، همراه می شوم با کلاس، بحث می کنم، می گردم،می نویسم...
کار می کنم، عاشقانه! نه آنقدر زیاد که دلم لک بزند برای یک ساعت استراحت، نه آنقدر کم که خلائش را در زندگیم احساس کنم، برای تک تک کلاسهایم وقت می گذارم، فکر می کنم به تک تک لحظاتش، که چه طور هیجان انگیز تر باشد و مفیدتر... لذت می برم، عشق می کنم...
با یوسف ریاضی می خوانیم، به شدت معتقدم زندگی ای که خالی از ریاضی باشد انگار چیزی کم دارد، یک لذت هایی را انگار می شود در این علم پیدا کرد که خاص خاص خودش است، که حیف است اگر آنقدر درگیر زندگی شوی که نتوانی طعمش را بچشی...
هدفهایم برایم پر رنگ تر شده اند، برنامه ریزی دارد بعد از مدتها در زندگیم معنی پیدا می کند، و من عجیب مصمم شده ام که سهمم را از زندگی بقاپم...
آدم های زندگیم را هم دارم، هیچ کدام آنقدر پررنگ نیستند که تمام حجم زندگیم را بگیرند، و چه قدر من دوست دارم این حضور نسبی را، آدم هایی که هستند تا لحظه های دلنشین را به وجود بیاورند و بروند، گه گاهی، گپی، خنده ای، گریه ای، گله ای، ذوقی، حسی، تجربه ی مشترکی... و همین! و تمام! تا یک گه گاه دیگر...
هنوزم چیزهایی آزارم می دهد، زیاد حتی، اما انگار که یاد گرفته باشم عنان آنها را نیز به دست گیرم، انگار که یاد گرفته باشم چه طور می توان خود را وفق داد و از دست نداد که هیچ.. به دست هم آورد...
چیزهای کوچکی هم هست، گاهی آواز می خوانم ، گاهی ساعت ها فیلم می بینم، و ساعت ها بعدترش گیج می زنم در حجم عجب فیلمی که بود،گاهی دلتنگ می شوم،دانه می ریزم برای گنجشک ها، نه برای اینکه کلیشه ی خوبیست، برای آنکه غرق لذت می کند مرا، گاهی سوار تاکسی که می شوم، آنقدر بلند صبح بخیر می گویم که همه بیدار شوند از خستگی همیشگیشان یک ذره حتی شاید، گاهی یکهو می آیم تو اتاقت، بی هوا گونه ات را می بوسم، و ضعف می کنم برای لبخندت که عمیق است و ماندنی، که هی! دختر من است ها...!
13 آبان!
شاید فقط واسه اینکه خیالم راحت باشه که فقط من نیستم که خسته ام اما معترض ...
شاید فقط واسه اینکه خیالم راحت باشه که می شه هنوز امیدوار بود...
شاید فقط واسه اینکه خیالم راحت باشه که این جنبش به این راحتی ها قرار نیست خاموش بشه...
راهپیمایی امروز واقعا ارزش رفتن و اذیت شدن رو داشت....واقعا داشت!
و آنقدر شیطنت میکنم
که صدای همه چیز در بیايد
صدای جاقلمی و قلمها
صدای خودنويس توی دستت
صدای کاغذها
صدای میز
صدای هوا
...
آن وقتی که رسیده باشم توی بغلت
صدای خدا هم در آمده.
پ.ن: این شعر مال من نیست
My Sweetest Ever!l
چه قدر من با توی لعنتی خاطره دارم آخه...
تهران که اومدم گمون می کردم خیلی کمرنگ بشم، خیلی کم رنگ بشی...
گمون می کردم اگه دوباره ببینمت اونقدر حرف مشترک نداشته باشیم برای گفتن
گمون می کردم دیگه خبری نباشه از اون شیطنتایی که راست کار خودمون دوتا بود فقط!
از اون کلمه های من در آوردی که با عشق می ساختیمشونو بعد می دیدیم سه سوت تو دهن همه می چرخه!
از اون ساعت ها ولو شدنا و حرف زندنا و ریسه رفتنا و غصه خوردنا و ندونستنا و ...
از اون نصف شب تلفنی حرف زدنا و زمین و آسمون و بهم بافتنا و...
از اون همه کافی شاپ رفتنا و رستوران رفتنا و بخور بخورایی که آیی می چسبید با تو...
از اون همه برنامه های هیجان انگیزی که منتظر بودیم بهونه گیر بیاریم که استارتشو بزنیم...
از اون همه انرژی ای که با عشق میذاشتیم واسه هر جایی که قرار بود یه فعالیت تازه شکل بگیره...
آخ که چه قدر من با توی لعنتی خاطره دارم آخه...
اون زمان...
فکرشم نمی کردم که اینقدر دوستیمون حل شده باشه، اینقدر پایه هاش محکم باشه که به این بادا که نلرزه هیچ، با این بادا محکم ترم بشه...
فکرشم نمی کردم که از اون به بعد میلیون ها خاطره ی فوق العاده تر، با هم داشته باشیم...
فکر نمی کردم که هر اتفاقی که بیفته، هر کسی هم که نباشه، همیشه ته دلم قرص باشه که یه دوست جون بی نظیر دارم که همیشه هست، تو هر شرایطی...
ســــمــــیــــــــــــــــــــــــه عسلـــی! تولدت یازده تا مبارک! یادت نره، امروز باید آرزو کنی سال دیگه با هم تولدتو جشن بگیریم!می شه پی لییز!؟
وایییی که من عاشق این دخترم! رسما! >:D<
پ.ن: همین الان کاشف به عمل اومد که کلا امروز روز عددای هیجان انگیز ه مثل اینکه ....هشت هشت هشتادو هشت که هست، تولد سمیه عسلی هم هست، امام هشتم جان هم که ظاهرا به طرز هیجان انگیزی امروز به دنیا اومدن،هفتمین روز اون پروژه ی مشترکمونم که هست، ظاهرا این پست صدمین پست وبلاگ منم هست... می شه انوقت چه خبره یعنی؟ :دی
مسئلتن!
Here it comes...!l
لم دادن یه گوشه و
یه شال بلند گرم گذاشتن رو شونه هامو
شیر داغ خوردن تو لیوان سفالی خوش رنگ قد بلند تپل و
یه چند تا کتاب دوست داشتنی و
یه دفتر چه یادداشت و یه خودکار مشکی روون...
اینا همه یعنی پاییز من شروع شد...

