تبليغاتX
شولا

باید ساعت ها می نوشتم، می نوشتم تا پیدایش می کردم...

نوشتن هیچ فایده ای هم که نداشته باشد  به من مجال می دهد تا خوب وراجی کنم، هر چه دلم می خواهد به زمین و زمان بگویم ، خوب پیش داوری کنم ، خوب داد و بیداد کنم و خالی شوم از این همه سر و صدای بیخودی که ذهن و روح و جسمم را به بازی گرفته...

باید ساعت ها می نوشتم....

درونم که ساکت شد، انگار که یک آن خودش را نشان دهد، انگار که تازه دیده باشمش که چه قدر باشکوه و لطیف و روح نواز است.... ناخودآگاه به وجد آمدم...و تمام آن همه غصه و رخوت و نگرانی و دلهره به یکباره رفت و جای خودش را داد به یک حس بی مانند سرشار.... و من یکباره چه قدر فهمیدم، چه قدر پیدا کردم، چه قدر سبک شدم، چه قدر گریستم و چه قدر خندیدم...

گاهی باید سکوت کرد و از تلالو این قدرت لایتناهی که افتخار داشتنش نصیب تو شده لذت برد، باید با دنیا آشتی کرد و نترسید از اماها و اگرها، باید ایمان داشت به قدرتی که نمی توان از عظمتش حتی سخن گفت... باید ایمان داشت و خاطر جمع بود که وصل خواهی شد، وصل خواهی شد به هر ذره ای که این قدرت را می شناسد که قدر می داند و تو تنها باید بروی، بروی  و دلت قرص باشد که  هرگز پشیمان نخواهی شد... باید باور کنی که گاهی شعار ها  چه قدر می توانند واقعی باشند...

 

نماز شکر امروز... دلچسب ترین نمازی بود که تا به حال خواندم...

به جرات می توانم اعتراف کنم این سبکی بی نظیر امروز را سال ها بود شاید که نچشیده بودم...

 

من چه قدر آندره ژید را دوست دارم و این جمله ی معروف فوق العاده اش را:
" ناتانائیل، ای کاش عظمت در نگاه تو باشد، نه در چیزی که به آن می نگری "

 

وه که چه قدر این واژه ها کمند برای تمام آنچه که دوست دارم روی کاغذ بنشیند... چه قدر...

 

!! | 7:55 PM | Fri 16 Oct 2009

When You Are The Cutest Ever!-2

- مونا! تو هم می خوای تو جشن خوراکی های من شرکت کنی؟

- جشن خوراکی هـــا؟!

- آره  می خوام پنجاه هزار تومن( تومن! تُمن نه ها! تومن!) بردارم برم همه اشو خوراکی بخرم!

- ؟؟!!؟!

- ببین سال دیگه، دو هفته به شروع مدرسه ها  یعنی شونزده شهریور،اون موقع پولام شده سیصد هزارتومن، بعد دویست هزار تومنشو از بانک درمیارم، با صد و پنجاه تومنش یه گوشی می خرم، پنجاه تومن دیگه اشم می روم خوراکی های خوشمزه می گیرم، هر چی دلم بخواد! حالا فهمیدی؟ خب بگو دیگه!  تو هم می خوای شرکت کنی تو جشن خوراکی ها  یا نه!؟

!! | 7:3 PM | Fri 9 Oct 2009

When You Are The Cutest Ever!l

-  مونا مونا! امروز شعر "برگ درختان سبز " که مال سعدیه رو حفظ کردیم

 - اِ! چه خوب! بخون ببینم داداشی؟!

-   ..... برگ درختان سبز در نظر هوشیار    هر ورقش دفتریست معرفت کردگار....

-  می دونی این بیتش یعنی چی؟

- آره! یعنی اینکه تو اگه بری یه عالمه برگ جمع کنی بعد اگه برگات بزرگ باشن، می تونی بذاریشون کنار هم باهاشون دفتر درست کنی، بعد در مورد خدا توش بنویسی.... راستی مونا با چی میشه روی برگا نوشت؟!

!! | 10:7 AM | Wed 7 Oct 2009

Believe it or not

یار بود، کنار نبود...

 و مشکلات بود و تشویش بود و بهانه بود و خستگی بود و دلگیری بود و...

یار بود، کنار بود...

 مشکلات زیادتر بود و تشویش ها زیادتر و بهانه ها زیادتر و خستگی ها زیادتر و دلگیری ها زیادتر...

اما بود که بود، به گوز کلاغا!

!! | 6:7 PM | Fri 2 Oct 2009

pinky

اینجوری ازخودش تشکر می کرد:

انگشت کوچیکش  را می آورد بالا، تکانش می داد، بعد آرام نوکش را می بوسید...

!! | 11:17 PM | Wed 30 Sep 2009

Transition

 

گاهی یک تلنگر لازم است تا بدانی برای این حس سرخوشی لعنتی،خودت کافی ِ کافی هستی...!

!! | 1:6 PM | Wed 30 Sep 2009

Satisfaction-4

 هوا که سرد شد

یه روز صبح با هم می ریم خرید

واسه خودت و خودم

 بعدش می ریم تو یه مغازه ی کاموا فروشی

 یه کاموای خوش رنگ هیجان انگیز برات  می گیریم

 با دو تا میل بافتی

که البته تا  کامواها بشه شال گردن می شه عید و زمستون سال دیگه مجبوری ازش استفاده کنی

بعدش درحالی که مثل همیشه من از سرما لرزم گرفته و دماغم تبدیل شده به یک عدد گوجه فرنگی

و تو هم انگار نه انگار

بدو بدو

 می ریم پارک خودمون

سر راه یه نون سنگگ  کنجدی  داغ می خریم

 با یه بسته پنیر خامه ای و

 دوتا لیوان چایی نبات

وسایلمون رو میندازیم یه گوشه

ولو می شیم  روی چمنای خیس

 چاق می شیم از این همه خوشبختی...

!! | 1:0 PM | Sat 26 Sep 2009

یک عدد سوال فنی!

 هر وقت تو این سالا شروع کردم به یه فعالیت جدید یه هو انگار دریچه ی مغزم منتظر فرصت بوده تا باز شه و شروع کنه از زمین و آسمون ایده گرفتن برای کارایی که باهاشون عشق می کنه! و طبق معمول اونقدر این ایده ها زیاد می شن که ذهنم هیچ جوری نمی تونه کنترلشون کنه! یه وقتایی احساس می کنم میلیاردها کار هست تو دنیا که با تک تک سلولام دوست دارم که انجامشون بدم  و گاهی  کلافه می شم واقعا که وقتم اینقدر محدوده و همیشه باید بین این همه بهترین، بهترین ترین رو انتخاب کنم!

 این روزا شروع دانشگاه با همه کلاسای حوصله سر برشو، جو نه چندان دلچسبش، شده برای ذهن من یه بهونه که بدون وقفه هی دستور صادر کنه و کشف استعداد کنه و الی اخ!

و خلاصه یکی از دستاورداش که داره به شدت داره تو ذهنم وول می خوره و ول کنم نیست، گذروندن یه دوره عروسک گردانی و نمایش عروسکیه! تو اینترنت چیز درست حسابی ای پیدا نکردم براش. کسی اینجا جایی رو سراغ داره که یه همچین کلاسا یا دوره هایی رو برگزار کنند؟

!! | 1:32 PM | Wed 23 Sep 2009