تبليغاتX
شولا

Satisfaction-3

پیازها را خورد می کنم، می ریزم در ماهیتابه... آهسته آهسته بالا پایین می پرند و  طلایی می شوند...ضبط روشن است، یک موسیقی ملایم که گه گاهی دوست داشتنی ،تند می شود... اوج می گیرد...هویج ها را پوست می کنم... یک چشمم به پیازهاست یک چشمم به قارچ ها وقتی که رنده می شوند...  و باز به هویج ها... و رنگشان وقتی که مخلوط شان می کنی در ماهیتابه، ...و ادویه ها... و بو و طعم و رنگ و موزیک...که اوج می گیرند......جعفری ها را بر می دارم...ذره ذره اضافه می کنم و حظ می کنم از این سبز تندی که آرام آرام جلوه می کند میان همه آن رنگ ها.... مخلوط می کنم.... مخلوط می کنم ....گم می شوند در هم...  شیر را می ریزم در ظرف کریستال ساده ای که عجیب دوسش دارم...و بعد از آن همه رنگ...حالا این سفیدی محض.... چاشنی مخصوصش را اضافه می کنم، هم می زنم...هم می زنم...و رنگش...که آهسته متمایل می شود به کرم... مخلوطش می کنم با آن همه رنگ... گم تر می شوند در هم... هم می زنم...باز گم تر می شوند....عطرشان پرنگ تر اما....

زمان لازم دارند تا خوب حل شوند در هم...تا خوب غلیظ شوند و لذیذ....تا بشود همان سسی که می خواستم...

می روم سراغ گوشت ها...هنوز نرم نشده اند... آشپزخانه را جمع و جور می کنم و فکر می کنم که گوشت ها چه طور خوش رنگ تر و خوش عطر تر خواهند شد این بار...

!! | 1:36 AM | Thu 20 Aug 2009

When something should be recorded!l -2

بعضی ها معنای یک دوست واقعی اند، همیشه هستند، حتی وقتی که تلخی، خیلی تلخ حتی ، پا به پایت می آیند، حمایتت می کنند تا هرجا که ممکن باشد و در عین حال چه خوب می فهمند  مرزها را، چه خوب احترام می گذارند به حریم تو...

روانند، تو می توانی با تمام وجودت خودت باشی، بدون هیچ سانسوری! و مطمئن باشی که درک خواهند کرد، حتی اگر جزءِ سخت ترین ها باشد...

می بخشند،  سنگ صبور می شوند، صادقانه می گویند اگر جایی لغزیدی...

می شود یک روز که دلت بی تاب یک همزبان است برای همه ی حرف های مگو...یک گوشه پیدایشان کنی ، چند ساعتی بگویی و بگوید از هر آنچه که  راحت نباشد شاید گفتنش ..... سبک شوی و بدانی که همه چیز همان جا تمام می شود.... و تنها چیزی که می ماند عمقی است که دوستیان را باارزش تر می کند!

و فکرش را بکن که در این دنیای بی دوست، یکی از این بعضی ها دوست تو باشد...  :)

 

پ.ن: قرار بود همه اینها رو دیروز برات بگم! فرصت نشد اما ، خودت که دیدی! واییییی! اگه بدونی چه قدر دوست داشتم اون همه دور خودمون گشتنا و گم شدنا و یه قول دو قول بازی کردنا و هدیه ی هیجان انگیز(!!!) گرفتن و آشنا شدن  با آدم های دوست داشتنی جدید و شرمنده شدن به خاطر کادوها و همه تدارکاتی که دیده بودن...

دیروز از اون روزا بود که حک می شه واسه همیشه، زیاد تا...!

!! | 0:32 AM | Thu 13 Aug 2009

When something should be recorded!l

1. هیچ جوری نمی فهمم آدم هایی را که معتقدند حالا خب متولد شدیم تو فلان روز! که چی؟ این همه سر و صدا چه معنی داره؟! نمی فهمم که چرا بعضی ها سعی دارند کلا فاکتور بگیرند همین محدود بهانه های که به تو فرصت می دهند  بیشتر بخندی، بیشتر کیف کنی، بیشتر سرخوش باشی....  واقعا چرا؟

 

2.  عاشقانه دوست دارم آدمهایی را که زندگی شان پر است از بهانه های پر رنگ! آدم هایی که ذهنشان کار می کند که چه طور بهانه بسازند از ریزترین جزئیات زندگی... بهانه هایی که کمترین مزیت شان این است که یک روز بیشتر احساس کنی که خوشبختی! همین حتی!

 

3. من با تک تک سلول هام اعتراف می کنم چه قدر خوشحالم که تنها نیستم و چه قدر خوشحالم که آدم های دوست داشتنی ای هستند که امروز را به یاد می آورند... حتی اگر شده با یک  اس.ام.اس ساده یا یک ایمیل کوتاه کوچولوی دوست داشتنی!

 

4. خیلی جذابه  واقعا وقتی سر کلاس بچه ها در حال شیرینی خوردن با شیطنت می پرسند

- Teacher, How old are you?l

و تو یادت میاد رئیس موسسه تاکید کرده که سر کلاس حرفی از سنت نزنی، که یه وقت بچه ها شاکی نشن که چرا استادشون اینقدر کوچک تر از خودشونه آخه!... واسه همین سعی می کنی یه جوری قضیه رو بپیچونی که بی خیال شن و بچه ها هم کم نمی ذارن و با عشق اعلام  می کنن که:
-استاد! اشکالی نداره حالا سن آدم بالا بره ها! در عوض چهره تون هنوز خیلی جوون مونده! بهتون نمیاد اصلا!

و فکر کن که تو باز هیچ کاری نتونی بکنی  جز اینکه لبخند بزنی و دوباره قضیه رو بپیچونی....!!!

 

۵.  حس متفاوتیه وقتی  دو تا از شاگردای قدیمیت بهت زنگ می زنن که تشکر کنن ازت و بگن که چه قدر تاثیر داشته کلاسایی که میومدن نه فقط تو پروسه ی زبانشون بلکه تو خیلی از تصمیم گیری هاشون...راستش حس کردم چه قدر بچه ام برای اینکه یه همچین حرفهایی بشنوم! خیلی حس کردم...

۶. دیروز وقتی سر کلاس موبایلم صداش در اومد:

Hello…is it me you looking for…!l

دلم هری ریخت پایین...و بعد تو...حضورت...هدیه ات... لبخندت...نگاهت...بوی عطری  که می دونستی چه قدر دوسش دارم...و همون چند دقیقه ی کوتاه که وقت شد برام بگی و برات بگم...مختصر!...فوق العاده بود... اونقدر که نشه هیچی براش گفت...هیچی...!

 

7. همه ی آدما اونقدر خوشبخت نیستند که عضو یک گروه کوچولوی دوست داشتنی با آدمهای بی نظیر باشن! فاطمه و علی و مجید و مریم و دکتر و یاسین می شه بدونید که من واقعا چه قدر خوشحالم به خاطر حضور تک تک تون!؟ می شه واقعا؟

 

8.  مهرنازییییی! تو بهترین، بدون هیچ اغراقی بهترین خواهری دنیایی! اونقدر که دل همه می تونه بسوزه که یه همچین خواهری ای ندارن!

سورپرایز بانمک تابلوی امروزت رو اینقده دوست داشتم که نگو!  هنوز به خاطرش ذوق زده ام! فوق العاده بود! به خاطر همه اش مرسی....اگه بدونی چقدرتای زیادتا!

 

9.  می شه من هی هر سال خیلی شرمنده نشم برای سورپرایز های هیجان انگیز تو ؟ می شه واقعا؟  قابل توجه همه ی خوانندگان اینجا! از این به  بعد می تونید با این آدرس www.MonaBorhani.com   خیلی راحت و آسوده شولا رو بخونید! ( گرچه هنوز مطمئن نیستم آدم خوبه تو دنیای مجازی تا این حد هویتش رو باشه یا نه! )

مرسی نوید! هیجان انگیزناک شدم بسی! هم بابت هدیه ی خلاقانه ات از این  همه راه دور، هم بابت سخنرانیت و هم کلا! :D

 

10.  من چه قدر کیک امروز رو دوست داشتم....فقط به خاطر اینکه دور هم بودیم...فقط به خاطر حضورتون و همه مهربونیاتون... عاشقونه دوستون دارم مامان بابا! عاشقونه!

 

11. هی تو! لحظه شماری می کنم برای پنج شنبه که بیای و من یک دل سیر ببینمت... واقعا لحظه شماری می کنم! واییی اگه بدونی که چه قدر زیادتا برام عزیزی! اگه بدونی..... >:D<

 

12. شماره های بعدی این پست را می توانید در روزهای بعد بخوانید...

 

!! | 2:2 AM | Tue 11 Aug 2009

Me

می اندازم دور.. دانه به دانه...پیدا می شوند...جز به جز...

!! | 1:33 AM | Thu 30 Jul 2009

when you have the same taste!l

از نظر نباید پنهان بماند که خانم فرشنده همیشه به طور کاملا اتفاقی یک دست از (لباس، مانتو، روسری، شلوار، انگشتر، دستبند، و...) که شما انتخاب کرده اید را قبلا برای خودش برداشته است! بس که سلیقه اش به طور کاملا اتفاقی مثل شما خوب است!
!! | 1:18 AM | Sun 26 Jul 2009