تبليغاتX
شولا

Bingo!

.....روشنفكري ( به معناي عام بالندگي فكري) سه المان اصلي داره: تنهايي، مكالمات طولاني با دوستان، و خواندن .

بحث ميكرد كه چطور شبكه هايي مثل فيس بوك هرسه تاي اين عوامل رو تحت الشعاع قرار ميدند. به خاطر وجود اينترنت هيچ كدوم ماها ديگه فرصتي پيدا نميكنيم يا به خودمون نميديم كه "هيچ كار نداشته باشيم بكنيم". كه بنشينيم و تنها باشيم و فكر كنيم و از دنيا جذب كنيم. و بعد ادامه ميداد كه يكي ديگه از چيزهايي كه نقش دوستي رو در رشد ذهني خاص ميكنه اين فرصته كه آدم بشينه و با دوستانش مكالمه هاي عميق و طولاني داشته باشه و از طريق اون خودش رو كشف بكنه. نتيجه طبيعي داشتن 575 تا دوست در فيس بوك اينه كه كيفيت و كميت زماني كه با هركدوم از اين افراد ميشه صرف بشه پائين مياد. در مورد خواندن حرف جالبي كه ميزد اين بود كه اينترنت آدمها رو به سطحي خوندن عادت ميده. اگر ما آدمها عادت به سطحي خوندن كنيم و صبوري و قابليت خواندن يك روايت پانصد صفحه اي كه معمول كتاب چاپيه از دست بديم خيلي ساده ممكنه تماسمون رو با گذشته مون از دست بديم. اونوقت ديگه مهم نيست حتي اگر گوگل تمام كتابها رو هم مجاني در دسترس قرار بده، ما آدمها "تكنولوژي دروني" خوندنش رو نخواهيم داشت


پ.ن: تلخ بود، اما عجیب لذت دردناکی داشت فهمیدن آنکه چه بر سرم آمده! چیزی که مدتها دنبالش می گشتم!

!! | 11:47 AM | Wed 4 Feb 2009

11/11-2

هفت ساله شده ای...

دیگر دستهای کوچکت را نمی دهی به من! دوست داری جلو جلو قدم برداری و هی زیر چشمی به پایی که پشت سرت هستم و حواسم جمع است...
گه گاهی هم دست هایت را حلقه می کنی دور انگشت سبابه ام، و چشمهایت برق می زند از غرور....

از کوره که در می روم، سعی می کنی زیاد سربه سرم نگذاری، می نشینی یک گوشه، جوری که یک گوشه از زاویه نگاهم باشی...سرت را خم می کنی روی شانه هایت ، تکیه می دهی به دو دستت که به هم گره خورده اند،می گذاری موهایت بریزند یک ور شانه هایت و ریز نگاهم می کنی....

و من یک آن آرام می شوم... یکی از آن نگاه ها تحویلت می دهم و سرشار می شوم از لبخند...

باید یک روز کتاب نوشت ازهمه نگاه های من و تو!

قد کشیده ای....

شیرین می خندی

محکم گام بر می داری

دلهره هایت را پنهان می کنی پشت نگاهت...

و ادامه می دهی...

هفت ساله شده ای...


پ.ن: امسال تولدت را جشن می گیریم! خاص ِ خاص خودت... چه قدر خوب که هستی...چه قدر!

*.11/11

!! | 1:10 AM | Fri 30 Jan 2009

یه شب ماه میاد...

یه شب مهتاب، ماه میاد تو خواب....

منو می بره

از توی زندون

مثل شب پره

با خودش بیرون....


...

آخرش یه شب، ماه میاد بیرون، از سر اون کوه، بالای دره، روی این میدون، رد می شه خندون....

یه شب ماه میاد، یه شب ماه میاد...


!! | 0:32 AM | Tue 27 Jan 2009

گل خوبه مثل گلریز!!!

پشت دستمال کاغذی گلریز کنار تاریخ انقضا و آدرس دفتر فروش و کارخانه تولید و... یک گوشه از قول نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران نوشته بود:


" همواره از زحمات، همسرانتان تشکر و قدردانی نمایید"


خدایا من عاشق این همه ابتکار به جا و مربوط دستمال کاغذی گلریز و سخنان بسیار وزین نیروی انتظامی برای درج در پشت دستمال کاغذی هستم!

!! | 8:53 PM | Thu 22 Jan 2009

This is Intactness!

مثل پتک هر بار می خورد بر سرش:

"نگذار قبحش بریزد"

...ذهنش آرام بود ، سبک و بکر!

حالا می توانست تصمیم بگیرد!

...

ریزانده بود....

!! | 2:2 PM | Wed 21 Jan 2009