Bingo!
پ.ن: تلخ بود، اما عجیب لذت دردناکی داشت فهمیدن آنکه چه بر سرم آمده! چیزی که مدتها دنبالش می گشتم!
11/11-2
هفت ساله شده ای...
دیگر دستهای کوچکت را نمی دهی به من! دوست داری جلو جلو قدم
برداری و هی زیر چشمی به پایی که پشت سرت هستم و حواسم جمع است...
گه گاهی هم دست هایت را حلقه می کنی دور انگشت سبابه ام، و
چشمهایت برق می زند از غرور....
از کوره که در می روم، سعی می کنی زیاد سربه سرم نگذاری، می نشینی یک گوشه، جوری که یک گوشه از زاویه نگاهم باشی...سرت را خم می کنی روی شانه هایت ، تکیه می دهی به دو دستت که به هم گره خورده اند،می گذاری موهایت بریزند یک ور شانه هایت و ریز نگاهم می کنی....
و من یک آن آرام می شوم... یکی از آن نگاه ها تحویلت می دهم و سرشار می شوم از لبخند...
باید یک روز کتاب نوشت ازهمه نگاه های من و تو!
قد کشیده ای....
شیرین می خندی
محکم گام بر می داری
دلهره هایت را پنهان می کنی پشت نگاهت...
و ادامه می دهی...
هفت ساله شده ای...
پ.ن: امسال تولدت را جشن می گیریم! خاص ِ خاص خودت... چه قدر خوب که هستی...چه قدر!
یه شب ماه میاد...
منو می بره
از توی زندون
مثل شب پره
با خودش بیرون....
...
آخرش یه شب، ماه میاد بیرون، از سر اون کوه، بالای دره، روی این میدون، رد می شه خندون....
یه شب ماه میاد، یه شب ماه میاد...
گل خوبه مثل گلریز!!!
پشت دستمال کاغذی گلریز کنار تاریخ انقضا و آدرس دفتر فروش و کارخانه تولید و... یک گوشه از قول نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران نوشته بود:
" همواره از زحمات، همسرانتان تشکر و قدردانی نمایید"
خدایا من عاشق این همه ابتکار به جا و مربوط دستمال کاغذی گلریز و سخنان بسیار وزین نیروی انتظامی برای درج در پشت دستمال کاغذی هستم!
This is Intactness!
مثل پتک هر بار می خورد بر سرش:
"نگذار قبحش بریزد"
...ذهنش آرام بود ، سبک و بکر!
حالا می توانست تصمیم بگیرد!
...
ریزانده بود....

