تبليغاتX
شولا

Announcement

تا اطلاع ثانوی دلم هیچ چیز زیادی نمی خواهد!


* کدام واژه ایهام دارد؟


!! | 1:6 AM | Sun 12 Oct 2008

Harmonica

مهر که می رسد به روزهای آخرش، من سرشار می شوم از آرامش....

انگار تمام زندگی من می شود طی مسیری نه چندان مستقیم اما هموار، آن هم به آرام ترین شکل ممکن....

و این روزها....این روزها  که مصادف شده با نبودنت من چه قدر آرام ترم از همیشه! نه به آن معنی که خوشحالم، حالم خوب است، زندگی همان طور است که می خواهم.... نه! شاید حتی گاهی برعکس، اما انگار آن هیجان ناخودآگاه درونم دارد کم کم به خواب می رود... و من بعد از مدت ها توانسته ام عنان مونا را دست بگیرم و کمی همراه با خودم پیش ببرمش....

حضورت مونای سرکش را سرکش تر کرده بود! آنقدر که هیچ مرزی را تاب نمی آورد.... آنقدر که حاضر بود بکوبد همه موانع را تا برسد، تا زودتر برسد به هرآنچه که باید! و من خوب می دیدم جنونش را وقتی که روبه رو می شد با دیواری که بزرگتر بود از تمام جسارتش! به دیواری که مجبورش می کرد که بایستد، که صبر کند....

و حالا، حالا که حجم تنهاییم آنقدر وسیع شده که مرا بدون هیچ واهمه ای مواجه کند با خودم.....خوب می بینم شور تمام لحظه هایم را برای تمام ثانیه هایی که همگام بودی با مونا....برای ارزشی که وجودت هدیه کرد به زندگی من....برای حس تحسینی که آنقدر رقیق شده و آرام که می تواند جاودان بماند....

 

پ.ن: این روزها عطش عجیبی دارم برای گوشه ای نشستن و نگاه کردن به زندگی، با همه آدمهایش، با همه ظرافت هایش، با همه آنچه که نمی دیدمشان و حالا، چه قدر دیدنشان سرشار می کند مرا...

 پ.ن: لینکدونی این بغل را دیده اید؟
گاهی در وب گردی ها می رسی به چیزهایی که به شدت دلت می خواهد شریکشان کنی با بقیه! از این بعد آنها را در این ستون بغل(link dump) لینک خواهم کرد....


!! | 1:30 PM | Fri 10 Oct 2008

PLZZZ!l

موبایلم ناپدید شده! خودم اما ظاهرا سالمم! شماره هیچ کس  هم به برکت Contact list  موبایلم تو ذهنم نمونده!
SO...اینجانب خواهش مند است طی یک اقدام همگانی مجددا شماره ی تماس خود را برایم بفرستید!( به هر شکل که دوست دارید! ) تا بنده توانایی شنیدن مجدد صدای گرم شما را داشته باشم!  8->

با تشکر
یک عدد انسان طفلکی! که شهرتی بی اندازه دارد در گم کردن موبایل!
!! | 4:9 PM | Thu 2 Oct 2008

I'm WORRIED!l

داشتم فکر می کردم به انرژی هایی که هدر می شود هر روز......

به معنی واقعی کلمه هدر می شود....

داشتم فکر می کردم ایرانی که باشی چه قدر این هدر شدن ها بیشتر می شود

جوان که باشی بیشتر...

زن که باشی بیشتر....

دغدغه اجتماعی که داشته باشی باز هم بیشتر...

احساس مسئولیت که بکنی هزاران بار بیشتر...

مثال هایش که  ساده اند...

از مدام جنگیدن برای تعریف حریم های شخصی ات بگیر

تا

سر و کله زدن با آدمهایی که ذهنشان آنقدر پر است از قالب های مشخص سانت به سانت که تاب نمی آورند هرچه که محاسبات ذهن خاک گرفته اشان را کمی جابه جا کند!

 

پ.ن: در اوج عصبانیت خسته شدن می دانی نتیجه اش چه می شود؟ می شود خشمی پنهان اما عمیق، که وای به روزش اگرفوران کند! نگران این خشم پنهان عمیقم! خیلی....

پ.ن: مدتهاست که زیاد نگران خودم می شوم! اسمش خودشیفتگی نیست...می فهمی که؟

پ.ن: ننوشتم که نصیحت کنید! لطفا!

!! | 1:25 AM | Sat 27 Sep 2008

pretext

این شب ها...
چه شب هاییند این شب ها...
گفته بودم برایت چه قدر بهانه ها را دوست دارم...
چه قدر برایم قابل احترامند و روح نواز.....
می دانی؟ این جمله باید شعار شود:


"
یک زندگی بی بهانه، یک زندگی مردست!"

 

پ.ن: امشب دوباره همه یشان را با عشق خواندم! ( + + + + + ) خط به خطش را! کلمه به کلمه اش را! و همین کافی بود برای آنکه حس کنم دلنشین ترین آرامش ممکن را! یک آدم مگر چه قدر می تواند خوشبخت باشد! هان؟ چه قدر...؟

 

پ.ن:راستی! همه اینها  هم به بهانه ی یک بهانه بودند! نه؟
آخ که چه قدر خوبند این بهانه های لعنتی!

 

پ.ن:هر کس کمی نوشته های من را خوانده باشد حتما تا به حال فهمیده که این واژه " چه قدر" چه قدر به من احساس بی نظیری می دهد! انگار نمی توان گفتش مگر از ته ته دل! از آن دسته از واژگانم است که اگر نمی بود من رسما چیزی کم داشتم....

!! | 4:25 AM | Mon 22 Sep 2008