Reminder
دفتری 200 برگ برمی
دارم
" تنها کسی که می تونه بهت کمک کنه فقط خودتی! فقط خودت!
"
روزی 200 بار....
تا یادم نرود!
هیچ وقت!
پ.ن: وقتی مطمئن می شوم هیچ چیز لعنتی ای در این دنیا نیست که بتواند
حال مرا عمیقا خراب کند، چرا باید باز هم یک چیز لعنتی ساده خیلی راحت برای
هزارمین بار فاتحه همه حس و حال مرا بخواند؟
پ.ن: اسم این را می گذارم آلژی! دوست دارم بدانم آدمها چه کار می
کنند با آلژیهای لعنتی زندگیشان! هوم؟
پ.ن: آن کوچه باغ قدیمی.....و خانه ای بزرگ
وکاهگلی با دیوارهایی پر از پیچک و گل یاس.... و یک آبپاشی مفصل، یک
بوی نم دیوانه کننده، یک ماه هلال، یک تخت چوبی فرش شده کنار حوض، و تویی که آرام
نشسته ای روی تخت و منی که آرام سرم را گذاشته ام روی پاهایت ....تویی که دستهایت
مظهر نوازشند...منی که مست صدایت می شوم وقتی زیر گوشم زمزمزه می کنی این آهنگ را...تویی که می گذاری من
یک دل سیر اشک بریزم برای همه آلژی های لعنتی و آن جمله ای که اینجور وقت ها زیر
لب مزه مزه می کنی: "دختر لوس بابایی"! منی که از ته دل ریسه می روم
، و تویی که شیرین ترین لبخند عالم را تحویلم می دهی: " من می میرم برای این
خنده هات "......
پ.ن: هه! زیادی حساس می شوم آلژی ها که می آیند....آنقدر خر نیستم که نفهمم!
پ.ن: من ذوق می کنم هزارتا وقتی تو
Rainy Night
شیفته پیاده روی های درازشده ام! پیاده روی های دراز شبانه....
( و چه قدر گاهی "دراز" واژه ی بهتری است از
"طولانی")
و باد...
و باد آرامی که تو را
می گذارد در حسرت فقدان دو بال
( من چه قدر حس کردم استعداد جمله قبلی را برای شعر شدن!)
و
باد آرامی که گاهی حتی تو را می گذارد در حسرت حضور گاه و بی گاهش...
و ماه....
و ماهی که گاهی کامل است و گاهی نیست و گاهی هست اما نصفه
نیمه....
و من و پاهایم که جشن می گیریم وقتی که هلال می شود...
به خاطر لبخندش....
می دانی که ...هلال ماه می خندد....همیشه می خندد..... وچه قدرآرامم
می کند خندیدنش....یک جور دلگرمی پنهان شاید، که هنوز همه چیز این دنیا آنقدر مسخره هستند
که بشود با تمام وجود بهشان خندید.....
و من چه قدر دوست دارم این لبخند ناخودآگاه راکه در بعضی جسم ها حلول کرده است...
مثل همین هلال ماه یا مثلا دلفین ها.... حتی فک ها!عاشقشانم! چهره
شان آنقدر خوشحال است که می شود نگاهشان کرد و قنچ زد از حجم وسیع این همه خوشبختی...
دقت کرده ای؟ اصلا می شود در بین همین آدم ها هم پیدایش
کرد....آدمهایی که دلت می خواهد ساعت ها یک گوشه بنشینی و او زندگی کند و تو هی حض
کنی... حض کنی از حرکات لب هایش، چشمهایش، مژه هایش دستانش،.... بدنش حتی!....این آدمها
همه وجودشان پر است از یک لبخند شیرین!نه تنها روحشان، جسمشان هم سرشار است!..... گفتی دقت کرده بودی؟
....
گفته بودم....
شیفته پیاده روی های درازشده ام! پیاده روی های دراز شبانه....
و امشب چه قدر دلم می خواست حسین پناهی هنوز بود و من آنقدر
خوشبخت بودم که یک شب تا صبح کنارش قدم بزنم و او برایم بی وقفه این شعرش را زمزمه
کند...
"و رسالت من این خواهد بود
تا
دو استکان چای داغ را
از
میان دویست جنگ خونین
به
سلامت بگذرانم
تا
در شبی بارانی
آن
ها را
با
خدای خویش
چشم
در چشم هم نوش کنیم "

