تبليغاتX
شولا

g

test

!! | 11:7 AM | Thu 14 Aug 2008

ممنونم از همه آدمهایی که دیروز رو ، اینقدر دوست داشتنی یادشون بود! این ممنونم اینقدر بزرگ و وسیعه که فعلا ترجیح می دم به همین یک کلمه اکتفا کنم! کلی حرف دارم...همین روزا می نویسم....خیلی زود
 
!! | 3:8 AM | Sun 10 Aug 2008

Wanted!l

فُن بُکَم را زیر و رو کرده ام! دنبال شماره دوستی می گردم که انگار نامش گم شده....

....نشانه هایش اما حک شده اند در ذهنم....

...دوستی بود که می فهمید ارزش دوستی را حتی در دور بودن ها، در ندیدن ها، در بی خبری ها! دوستی بود که می شد بعد از مدتها دلتنگش شد....می شد یک  عصرمعمولی بی هیچ مناسبتی  دعوتش کرد به یکی از آن کافی شاپ های نوستالژیک ، و یک "حتما " خوشمزه شنید و ذوق کرد برای چند ساعت دیدنش! و حس کرد هیجان رسم همیشگی سفارش یک غذای جدید همراه یک غذای قدیمی پرخاطره را.... دوستی که می شد چند ساعت برایش گفت ازروزهای جدید و مرور کرد روزهای قدیمی پر خاطره را.....دوستی که خوب می دانست ارزش حل شدن در معجون این دوستی های گاه به گاه را !....و بعد یک خداحافظی ساده..... انگار نه انگار که ممکن است دیدار بعدیمان روزی باشد به فاصله چندین ماه...

...فن بکم را زیرو رو کرده ام! مایند بکم را هم حتی....دنبال شماره دوستی می گردم که انگار نامش گم شده....

!! | 2:7 PM | Wed 6 Aug 2008

vertigo

زیاد خسته می شوم این روزها، دلیلش مشغله های زندگی نیست... دارند همیشگی می شوند!... خستگی این روزهایم دلیل بزرگتری دارد، شاید هم دلایلی...چرا فکر می کنم بزرگتر؟ شاید هم کوچکترند! شاید هم آنقدر جنسشان متفاوت است که نتوان مقایسه یشان کرد!

گاوگیجه گرفته ام! حس می کنم اقیانوس اقیانوس گمشده هایم جمع شده اند زیر پوسته ذهنم! چیزی که نیاز دارم یک زلزله است! یک زلزله با ریشتر بالا! کاش کسی می دانست چه طور می شود آمدن زلزله را به تعجیل انداخت! محرکی چیزی آیا...؟

...زیر پوسته ذهنم حسشان می کنم....

....باید لحظه فوق العاده ای باشد لحظه فوران این همه "پیدا شده"....فوق العاده و ترسناک! مطمئن نیستم طاقتش را داشته باشم...مطمئن نیستم که بتوانم مثل قبل که نبودند و من تاب می آوردم نبودنشان را، اینبار بودنشان را تاب بیاورم!حضورشان را....

.......زیر پوسته ذهنم حسشان می کنم....!

گاو گیجه گرفته ام....راه می روم و فکرها سرازیر می شوند، راه می روم، بیشتر سرازیر می شوند،...تندتر سرازیر می شوند ، ....راه می روم و نگاه می کنم، رد می شوند....راه نمی روم و نگاه می کنم.....محو می شوند ....راه نمی روم و نگاه نمی کنم....می چرخند، تندتر، بیشتر می شوند.... گاو گیجه گرفته ام....زیر پوسته ذهنم حسشان می کنم...

 
!! | 7:48 PM | Mon 28 Jul 2008