تبليغاتX
شولا

13

از سر شب یک حس مزخرف هی روی اعصابم رژه می رود و مجبورم می کند به این نتیجه برسم که:

 قلم و خودکار شرطی که می شوند،  گند می زنند به هرنوشته ای….!

 فکر کنم بهتر است از این به بعد من برای خودم بشمارم و شما هم برای خودتان! هوم؟

 


پ.ن: حس روح خراشیست نیمه کاره رها کردن 10 دست نوشت تنها در یک شب….( یک عده این را خوب می فهمند….خیلی خوب!)

!! | 9:58 PM | Thu 6 Mar 2008

14


هوها!

 دو یو سینک ( همون تینک خودمون!) آی گیو آپ؟

اُور مای دِد بادی! آی کیپ آن کونتیگ هانی!


!! | 10:45 PM | Wed 5 Mar 2008

15


یک ساعت است که سیل خبرهای خیلی خوب و خیلی بد سرازیر شده به طرفم...

تمام اجزای صورتم هنگ کرده اند!
نمی دانند آخر، یک عالمه خبر خیلی خوب و خیلی بد، قیافه ی آدم را چه شکلی می کنند...

 
!! | 2:25 PM | Tue 4 Mar 2008

16

نشستی روی صندلی  و خیره شده ای به من! لم داده ام روی مبل و خیره شدم به نمای پنجره بزرگ کنارمان!

-دو تا وروجک شیطان می دوند به طرف ماشینی که پارک شده کنار دکه روزنامه فروشی.....

- می گویی شرایط سختی در پیش رو داری، نمی توانی دیگر تمرکز کنی روی کارهایت....

- مادرشان دنبالشان می کند،  خیلی جدی تهدید می کند: " مگر دستم بهتان نرسد"

- با لیوان آب بازی می کنی، بغض کرده ای: " یعنی واقعا هیچ راهی ندارد؟"

- یک لحظه می ایستد، چشم غره می رود، بچه ها حساب کار دستشان می آید و با لجبازی می نشینند داخل ماشین!

- لیوان آب را سر می کشی....

- ماشین را روشن می کند...

- خیلی دوستت دارم! می فهمی؟ خیلی!

- حواسش پرت می شود، تعادلش را از دست می دهد! می زند به ماشین عقب.....

- لیوان از دستت می افتد،..می شکند.... نه! سالم است انگار...

- راننده ماشین عقبی، عصبانی بیرون می آید...

- اشک هایت سرازیر می شود...

- لگد می زند به در ماشین، دعوا می شود.....

- با چشم دنبال جعبه دستمال کاغذی می گردم....

!! | 11:36 AM | Mon 3 Mar 2008

17

محله ما، از آن محله هاست که  مردمش هنوز  آنقدر دچار زندگی نشده اند که فراموش کنند زندگی کردن را! در محله ما می شود گذر فصل ها را حس کرد، می شود حس کرد قداست رمضان را،شب زنده داری های یلدا  را، نذری های تاسوعا و عاشورا را.....

می شود طی کرد راه خانه تا دانشگاه را با صدای جریان آب و چه چه گنجشک ها و قارقار کلاغ ها....

می شود عمیق نفس کشید و حظ کرد از هجوم هوای تازه به تک تک سلولها....

 دمدمه های بهار ، می شود حس کرد عطر آمدن عید را از سبزه های تازه جوانه زده لب پنجره ها، از تر و تازه شدن درخت ها، از شور هیجان انگیز خانه تکانی ها، از فرش های پهن شده  جلوی در خانه  ها و تلاش دسته جمعی آدم های خانه برای هر چه  تمیزتر  شستن شان....

هممممممممممم...چه شکوه روح نوازی دارد این روزها محله ما.....


!! | 2:20 PM | Sun 2 Mar 2008

Quote


زنده نگه داشتن حس انسان دوستی، لذت بخش ترین راه به سوی بیچارگیست!

                                                                                                  ---Mona Borhani---

!! | 9:54 PM | Sat 23 Feb 2008