شولا
Just because of you!!!o
-How was her? [Smiling]
-No idea! [Whistling]
-Did
she like you? [Thinking]
-No idea!......
……There
was a nice smile on her lips! [Straight face]
-
So she liked you! [Day dreaming]
- Me? No idea! [Whistling]
-
Ok! At least tell me why didn’t you wear slippers? [Waiting]
-
No idea! [Whistling]
-
WHAT KIND OF FUCKING IDEA DO YOU HAVE Darling?!?! [At Wits End!]
- No fucking one Honey! [Batting eyelashes]
-
Well, anyway! a friend of mine wanne bring me some fantastic rare movies! And also a
lot of famous rare E-books! [Whistling]
-Oh! Come on! Believe me or not, I'm wondering I have some IDEAES…!!! [Hug], [Kiss]
- No Idea baby!!! [Wink]
Rhythm Divine
پریود که می شوم
دلم تشنه یک معنویت ناب می شود...
ربطش را هیچ نمی فهمم
اما دلم بی تابی می کند برای با تمام وجود وضو گرفتن
برای سجاده را پهن کردن،
تسبیح را قلب کردن
و مهر را در میانش گذاشتن...
برای نماز های طولانی
برای راز و نیاز های تا طلوع
برای گریستن تا مرز هق هق
و بعد، خنده های بلند بلند پر از شوق....
پ.ن: و شاید فقط تو بدانی که این هیچ ربطی ندارد به داستان حسنی و مکتبش....!
Discovery
آدمها
چه قدر
دوست داشتنی ترند...
وقتی
با موهای نم دار پر برف
در امتداد خیابان
قدم می زنند....
---------------------
پ.ن:
نابغه ای که من باشم
این پدیده ی بی نظیر رو،
امروز،
وقتی
از سرما
تامغز استخوون
می لرزید
و
گوله شده
مثل
یک اسب
چلاغ،
با هوارتا
بار
می دوید
تا
زودتر
به
خانه
برسد
کشف کرد!!!
sparkle
حالا
که کنار آمده ام با این زندگی...
حالا که می دانم با وجود همه مشغله ها و دغدغه ها باز هم می توانم در پیله تنهایی خود غرق شوم...
حالا که دوباره هجوم واژه ها ذهنم را بی تاب می کنند...
اهوم...حالا....همین حالا وقتش است که دوباره نوشتن را از سر بگیرم!
گیرم که اینجا به اندازه 360 پر مخاطب نباشد
یا به اندازه آن یکی یواشکی و خودمانی....
گیرم که قالبش زیاد به آنچه که دلم می خواست شباهت نداشته باشد
گیرم که باز مجبور شوم وقت نوشتن قیچی بزنم واژه هایم را مبادا که مبادا های ذهنم، مباداهای زندگیم شوند....
...
هه! دیگر اهمیت نمی دهم...
من اینجا می نویسم
از این به بعد...
همین!
حالا که می دانم با وجود همه مشغله ها و دغدغه ها باز هم می توانم در پیله تنهایی خود غرق شوم...
حالا که دوباره هجوم واژه ها ذهنم را بی تاب می کنند...
اهوم...حالا....همین حالا وقتش است که دوباره نوشتن را از سر بگیرم!
گیرم که اینجا به اندازه 360 پر مخاطب نباشد
یا به اندازه آن یکی یواشکی و خودمانی....
گیرم که قالبش زیاد به آنچه که دلم می خواست شباهت نداشته باشد
گیرم که باز مجبور شوم وقت نوشتن قیچی بزنم واژه هایم را مبادا که مبادا های ذهنم، مباداهای زندگیم شوند....
...
هه! دیگر اهمیت نمی دهم...
من اینجا می نویسم
از این به بعد...
همین!

