یک وقتهایی هم هست که اصلا خُلقت از بیخ و بن تنگ است، که اصلا همه اش دلت می خواهد نق بزنی، بهونه بگیری، گیر بدهی به همه عالم و آدم، که حس می کنی تمام فشار دنیا را گذاشته اند روی تو و داری له می شوی رسما، که آشفته ای، بی قراری و شکننده، که کوچکترین تنشی می تواند ازکوره بدرت کند، که بهم بریزدت حتی، که بیشتر از همیشه سکوت می کنی،فرار می کنی و به جایش قورت می دهی،هی جمع می شود و تو به زور قورت می دهی که فریاد نزنی تنها شاید،که زمین و زمان هم نمی توانند حالت را جا بیاورند حتی، که یکهو به خودت نگاه می کنی و حتی خودت هم نمی فهمی که چه مرگت است خب!آدم اینقدر گوساله اصلا؟!که سخت می شوی حتی! آنقدر که هر کمکی را هم به شدت پس می زنی که یک دیوار می کشی بین آدمها و خودت و هی خودت هم نمی فهمی که چرا لعنتی؟!
اینجور وقتهاست که آیییی خوشبختی اگر کسی را داشته باشی که بلد باشد بی آنکه خودت بفهمی، یک آن در آغوش بگیردت، که هی دست و پا بزنی و هی مقاومت کنی و هی پس بزنی و هی او صبوری کند و هی آرام تنگ نگه ات دارد میان دستانش، که رام شوی دست آخر، که رها کنی که گم کنی خودت را در آغوشش، که سرت را بگذارد روی سینه اش، دستش را بیاورد آرام زیر چانه ات، انگشت شصت ش را بگذارد زیر لبت و آرام نوازشت کند و هی تو زیر لب غر بزنی،هی ننر باشی، هی بلد باشد مهربان نگاهت کند با چشمهای پرخنده ی گیرایش،هی بلد باشد گه گاهی زیر لب قربان صدقه ی تک تک دل نگرانی ها و غر غر های بی منطق ات برود، و همین انگار کافی باشد که بعد آرام بلند شوی، پر باشی از انرژی و دوباره بچسبی به این زندگی لعنتی،انگار که نه انگار اصلا...
When Creativity Has to Rock!l
گاهی وقت ها هم باید بعضی کتاب ها، بعضی دست نوشته ها، بعضی آدمها، بعضی غذاها، بعضی چاشنی ها، بعضی لباس ها، بعضی قیافه ها، بعضی تکیه کلام ها ، بعضی زندگی کردن ها را تعطیل کرد بلکل! گاهی باید اجازه نداد هیچ حضوری آنقدر مسلم شود که نتوانی به هر چیز دور و برت از چند وجب آنورتر هم نگاه کنی...
از شب های امتحان ما...
اتاق من...
داداشی کوچیکه ی روی تخت با موهای وز وزی و کتاب علوم و ماژیک و تختش...
داداشی کوچیکه ی روی تخت و بازه های درسی بیست دقیقه ای... کتاب علومی که بیست دقیقه ورق می زندشو و وبیست دقیقه ی بعدی کاریکاتور من و مهرناز و می کشه و ریسه می ره از خنده از شاهکارای هنری خودش....
خواهر کوچیکه ی گوشه ی اتاق، لم داده به متکای زرشکی تپلی، با موهای به هم ریخته، غرق کتاب فیزیک و برگه های چک نویس...که فقط کافیه که من یکهو برسم به یک لطیفه ی (!!!)هیجان انگیز ادبی که هی بخوام بلند بلند شر کنمش که صدایش در بیاید که: هیییییسسس! درستو بخون!
من ِ لم داده روی صندلی، یه خودکار بغل گوشو ،هزار تا پیج تو مانیتور بازو ،شصدات تا جزوه ریخت و پاش دورو برمو، یازده تا کتاب تپل هم روش حتی....و شال لوله شده ی نخی نارنجیه که موهامو جمع می کنه از رو پیشانی و بغل گوش، که انگار اصلا همون حسی رو بهت می ده که اسفناج به ملوان زبل! که اصلا دلتو قرص می کنه که بری سراغ چندین ساعت زیادتا تمرکز و دست و پنجه نرم کردن با هوارتا مطلب جدید.،که اصلا شبای امتحان بدون شال نارنجیه مثل میرزا قاسمی می مونه بدون سیر! به خدا!
فقط همین هم نیست اما...
سینی خوش رنگ چایی نباتی که بابا آورده، اونم واسه هر کس تو ماگ مخصوص خودش....
ساعت گندهه قرمزه که اصلا انگار باید وسط اتاق باشه که این زمان لعنتی شبای امتحانو همه حس کنن چه جوری داره می گذره...
فلاسک چایی یه گوشه ی دیگه که یعنی شب دراز است و قلندر بیدار و هستیم حالا حالاها در خدمتتون...
پوست کیک و آدمس و نارنگی و موز و بیسکوییت و شکلات که افتاده یه گوشه ی اتاق که یعنی اصلا شبای امتحان صفاش به اینه که توی هر" بریک" بیشینین دور هم، هی متلک بار قیافه ی چپ و چوله ی هم کنین و هی یه چیزی بخورین و هی خل خلی شعر بخونین و هی خل خلی تر بخندین به مصیبت وارده و هی خوبه کلا دیگه...
که بعد فک کن تو یه همچین شبایی تو هم باشی و هی از اون ور انرژی بدی و هی قلقلک بدی حسای آدمو و هی تا میاد چشات خوابالو بشه، قلقلک بعدی و همین جوری برو تا صبح....
که یعنی آخ که من می میرم واسه این شبای امتحان همش...
The Pure
بعضی نیمه شب ها را باید سرشار کرد از حرفهای مگو...
بعضی لبخندها را باید بی هوا بوسید...
بعضی حس ها را باید داغ داغ زندگی کرد...
بعضی واژه ها را باید غرق شد...
و صبح
بیدار شد از خواب...
بهتر از همیشه شاید...
زندگی کرد...بی آنکه بگوید...که بگویند از همه آن حرفهای مگو...
بعضی وقتها یک شوک لازم داری انگار...یک سیلی درست بغل گوشت..محکم! آنقدر که بسوزد تا چند روز حتی...
آنقدر که به خودت بیایی! آنقدر که یکهو بیدار شوی... که بتوانی با خیال راحت این همه حجم خالی اضافی زندگیت را بیندازی دور!
Frozen words...
انگار که ناب بودنشان را از دست داده باشند...
انگار که افتاده باشند رو دور تکرار...
که انگار واژه هایی نباشند که بشود لمسشان کرد
که بر دل نمی نشینند، بر دل می ماسند...
که شده هجوم حسی مرا میخکوب کند پای این مانیتور لعنتی
که انگشتانم هی نوشته اند و هی من تک تک جملاتش را نتوانستم مزه مزه کنم...
که انگار نمی شود که غرق لذت کند مرا...
که نمی شود که نقطه آخر را که می گذارم یک لبخند گشاد بشیند روی صورتم
که دلم بخواهد خودم را گاز بگیرم و محکم بغل کنم بخاطر کلماتی که سر می خورند میان انگشتانم...
مشکل از حس های این روزهایم هم نیست حتی...
که یک بغل حس ناگفته چار زانو زده اند گوشه ی دلم
که بی تابی می کنند حتی ...
که نمی گنجند در واژه های تاریخ مصرف گذشته من...
که خودت خوب می دانی که چه می گویم...
که هی نشین پیغام پسغام بده که چرا نمی نویسی...
که بی خودی نگران من نشو... حال من خوب است...
واژه هایمند که دچارند....عجیب!
یک وقتهایی هم باید چند روز تعطیلی پشت سر هم باشه و تو برنامه ی خاصی براش نداشته باشی و بعد سالها بشینی پای کامپیوتر و پاهاتو دراز کنی روی تختتو و یه پتوی نرم و سبک بندازی رو ساق پاتو و انگشتاتم قایم کنی زیرشو و ماگ فرندز سمیه رو پر چایی نبات کنی، پررنگ! و پوشه ی آهنگای پگانینی رو سلکت آل کنی و به بهونه ی مرتب کردن درایوای شلوغ پلوغ و درهم برهمت، بزرگ شدن خودت رو تماشا کنی...
فایل هایی که سیو کردی که بعدا ها بشینی با حوصله بخونیشون و شاید فراموش کردی حتی سراغشون بری، جمله های نیمه کاره ای که هیچ وقت کاملشون نکردی و مال یه وقتایی بودن که واژه ها ذهنتو به بازی گرفته بودن و دمه دستی ترین کاری که می تونستی بکنی این بوده که یه جا بریزیشون بیرون و دست آخرم زورت نرسیده و همون جوری نصفه نیمه موندن واسه خودشون ، عکس هایی که پشتشون پر از خاطره های بی ربط و باربطه اما عجله عجله اشتباهی یه جای بی ربط پیچ در پیچ سیوشون کردی، دست نوشته هایی که تا مرز پابلیش تو وبلاگت هم رفتند و یه هو تصمیم گرفتی بی خیالش بشیو ترجیح دادی بذاری یه گوشه توی کامپیوترت خاک بخورن..
When I'm crazy about eating!l
دارم تمرین می کنم!
سرما...بغض...شیر قهوه...لیوان داغ.... لپای منجمد....کوچه پس کوچه های باغ فیض...امامزاده....آب... برگ...سرما... تو....بغض...خوشحال و شاد و خندانم؟....سیب...گاز...عطر... اووومم... تو...بغض... نگاه....نگاه....لب جدول... too see you in the morning with those big brown eyes.... رقص...تابه تا....پا به پا....سیب....شالاپ... من....مات.... من.....اشک... اشک....اشک....جـــــــون دلــــم.....
....تمام!

